خانهآرایی نمیآید ز من همچون حباب
موج بیپروای دریای حقیقت کن مرا
#صائب
خانهآرایی نمیآید ز من همچون حباب
موج بیپروای دریای حقیقت کن مرا
#صائب
چون نی نوازشی به لب خویش کن مرا
زان پیشتر که بندِ من از بند بگسلد
این رشتهی حیات که آخر گسستنی است
تا کی گره بههم زنم و چند بگسلد؟
...
کو جنون تا خاک بازیگاهِ طفلانم کنند؟
رو به هر جانب که آرم سنگبارانم کنند...
دل را نگاه گرم تو دیوانه میکند
آیینه را رخ تو پریخانه میکند
دل میخورد غم من و من میخورم غمش
دیوانه غمگساری دیوانه میکند
آزادگان به مشورت دل کنند کار
این عقده کار سبحه صددانه میکند
ای زلف یار سخت پریشان و درهمی
دست بریدهی که تو را شانه میکند🩸
سیلی که خو به گرد کدورت گرفته است
در بحر، یاد گوشه ویران…
ما خنده را به مردمِ بیغم گذاشتیم
گل را به شوخچشمیِ شبنم گذاشتیم
...
مردم به یادگار اثرها گذاشتند
ما دستِ رد به سینهی عالم گذاشتیم
غزل کاملش رو اگه دوست داشتین ببینین...
ما تازهروی چون صدف از دانهی خودیم
خرسند از محیط به پیمانهی خودیم
مارا غریبی از وطن خود نمیبرد
در کعبهایم و ساکن بتخانهی خودیم