گناه بادهپرستان به توبه نزدیک است
خدا پناه دهد از غرور هشیاران
صائب
گناه بادهپرستان به توبه نزدیک است
خدا پناه دهد از غرور هشیاران
صائب
خانهآرایی نمیآید ز من همچون حباب
موج بیپروای دریای حقیقت کن مرا
#صائب
درون خانهی خود هر گدا شهنشاهیست
برون منه از حد خویش سلطان باش
صائب
چون نی نوازشی به لب خویش کن مرا
زان پیشتر که بندِ من از بند بگسلد
این رشتهی حیات که آخر گسستنی است
تا کی گره بههم زنم و چند بگسلد؟
...
عشق ما را پی کاری به جهان آوردهست
ادب آن است که مشغول تماشا نشویم...
صائب
کو جنون تا خاک بازیگاهِ طفلانم کنند؟
رو به هر جانب که آرم سنگبارانم کنند...
صائب اگه میخواست بگه "آشتی دیگه🥴":
"درآی از درم ای صبحِ آرزومندان
که سوخت شمعِمن از انتظار خندهی تو"
دل را نگاه گرم تو دیوانه میکند
آیینه را رخ تو پریخانه میکند
دل میخورد غم من و من میخورم غمش
دیوانه غمگساری دیوانه میکند
آزادگان به مشورت دل کنند کار
این عقده کار سبحه صددانه میکند
ای زلف یار سخت پریشان و درهمی
دست بریدهی که تو را شانه میکند🩸
سیلی که خو به گرد کدورت گرفته است
در بحر، یاد گوشه ویران…
وقتی داشتم با خودم میگفتم معلومه اینهمه غزل داری وقتی اینهمه قافیه و ردیف تکراری استفاده کردی، همون موقع صائب:
به چشمِ کم منِگر در دواتِ تیرهدلم
که چلهخانهی یوسف درونِ چاه من است
گذشته فکرِ من از لامکان به صد فرسنگ
بلندهمتیِ من دلیلِ راهِ من است
:_)
ما خنده را به مردمِ بیغم گذاشتیم
گل را به شوخچشمیِ شبنم گذاشتیم
...
مردم به یادگار اثرها گذاشتند
ما دستِ رد به سینهی عالم گذاشتیم
غزل کاملش رو اگه دوست داشتین ببینین...
ما تازهروی چون صدف از دانهی خودیم
خرسند از محیط به پیمانهی خودیم
مارا غریبی از وطن خود نمیبرد
در کعبهایم و ساکن بتخانهی خودیم