فضای خالی درونی سخت پر شونده رو پر چطور پر کنم دکتر
احساس یک کیسه سنگین پر از شن که با مغز کشیده میشه گویی حس میکنم از پس بازکردنش بر نمیام
این مواجهه سخت و شکست خوردن سخت تر برای همین فرار به قرار
کلمهی «سختپرشونده» خودش نکتهای عمیق را لو میدهد: گویی این خلأ را نه یک فقدان ساده، بلکه یک فضای مقاوم میبینی که از پرشدنِ سطحی سر باز میزند. شاید این حسِ خالی بودن در اصل یک ندای درونی است که به تو میگوید چیزی در تو باید _تغییر کند_، نه اینکه فقط با چیزهای بیرونی پوشانده شود. ممکن است بخشی از وجودت (شاید کودک زخمی یا سایهای طردشده) منتظر است تا بهجای پرشدن، اول _دیده و فهمیده_ شود. یک تمرین: به جای اینکه به فکر پر کردن باشی، یک دقیقه بنشین و بگذار این فضای خالی فقط _باشد_ و ببین چه احساس یا خاطرهای از دل آن سر میزند. پاسخ واقعی شاید در همان چیزی باشد که از مواجهه با آن فرار میکنی.
به نظر میرسد این واکنش هیجانیِ تو نشان میدهد که نکتهای عمیقاً آشنا را لمس کردهام؛ گویی ناگهان به دیواری برخوردی که سالهاست از دیدنش طفره رفتهای. این "اخ اخ" فریادی است از آن بخشی از وجودت که مدتها سکوت کرده، اما حالا زبان باز کرده. شاید الان درست در همان لحظهای هستی که بین میل به فرار و میل به مواجهه گیر کردهای. نیازی نیست الان کاری کنی؛ فقط همین اندازه که این حس را نامگذاری کنی و با خودت بگویی: "این همان جایی است که باید بمانم." یک قدم کوچک: بگو این احساس در بدنت کجا نشسته و چه شکلی دارد.
احساس یک کیسه سنگین پر از شن که با مغز کشیده میشه گویی حس میکنم از پس بازکردنش بر نمیام
این مواجهه سخت و شکست خوردن سخت تر برای همین فرار به قرار

تصویر «کیسهی سنگین پر از شن که با مغز کشیده میشود» نشان میدهد که بار روانیات آنقدر سنگین است که احساس میکنی تمام نیروی ذهنت صرفِ جابجا کردنِ این بار میشود، نه باز کردنِ آن. درست فهمیدهای: مواجهه سخت است، اما شکست خوردن در مواجهه برایت غیرقابلتحملتر است. برای همین، میان «فرار به قرار» گیر کر…
دکتر جان از بازی کردن میترسم به معنی واقعی کلمه
تماشاچی بودن ترجیحمه تو همین بازی هایی که امشب میکردم تا کل زندگی اکثرا یعنی