وقتایی که تو پیاده از سرکار برمیگردم حالم از خیابونایی که توش راه میرم بهم میخوره.
جدی میگم واقعا جدی میگم یروز نیست که برگردم و نخوام وسط خیابون زار زار گریه کنم.
احساس میکنم دارم روی خون پا میذارم، همهی اون صحنهها واسم برمیگرده؛ همه شبایی که انقدر گریه کردم که از اشکام میشد کل خونهرو توش غرق کرد. اون روزایی یادم میاد شب و روز تو بیمارستان بودم چون با اون حجم از استرسی که کشیدم کل اعضای داخلی بدنم از کار افتاد. انقدر تعداد قرصام زیاد شد که وقتی میخواستم آخرین دونهی قرص رو بخورم گلوم دیگه کشش و توانشو نداشت.
تقویم روی میزم رو هنوز روی ماهِ دِی نگه داشتم و هرروز، هردقیقه و هر ثانیه به این فکر میکنم که شاید من با یه گلوله کشته نشدم اما با گلولهای که به هموطنام خورد من روز و شب مرگ رو بغل میکنم و باز زنده میشم.

