theshow
«دِ شو»

@theshow

۱۴۰۵/۲/۲۵

#سنگین_متن۲
این یکی متن یکم طولانی‌تره.
اگر نمیخونید لایک کنین و عبور کنید.

به آدم‌هایی که خیلی صاف و پوست‌کنده می‌گویند «اینم باور من، خوش‌آمدی یا خوش‌ گلدین» حسودی‌ام می‌شود. نه از آن حسودی‌های سینمایی که سیگار گوشه‌ی لب بگذارم و به دیوار سیمانی زل بزنم و بگویم «آه ای زندگی!» نه. جدی می‌گویم. دلم می‌خواهد یک روز صبح بیدار شوم و بدون جلسه‌ی داخلیِ هیئت‌مدیره‌ی ذهنم، فقط خودم باشم و تمام.

البته فکر نکنید ننشسته‌ام روی خودم کار کنم. سال‌هاست پروژه‌ی «حسین کیست و چه می‌خواهد؟» را کلید زده‌ام. تحقیق میدانی، مطالعه، بازنگری، نسخه‌ی آزمایشی، آپدیت سالانه! هنوز هم نسخه‌ی نهایی منتشر نشده. جالب‌تر اینکه من آدمی نیستم که همین‌طوری از خواب بیدار شده باشم و گفته باشم: «از امروز خودم هستم، هرکی هم ناراحته مشکل خودشه.» مدت‌ها وسط همین تحقیقات عظیم بودم که یک‌هو دیدم ملت خیلی راحت‌تر از من به نتیجه این تحقیقات رسیده‌اند: «آقا شما سخت‌گیری!!»

همین. با فونت بولد هم احتمالاً.

راستش را بخواهید، بعضی روزها این برچسب را با دست لمس می‌کنم. من انتخاب کرده‌ام وقتی جیبم صدای جیرجیر می‌دهد، خرج الکی نکنم. گفته‌ام اگر قرار است تفریحی باشد، پنجشنبه باشد که جمعه را با حس «ای وای فردا شنبه است» خراب نکنم. بعضی چیزها هم برایم جدی‌اند؛ نمی‌توانم بگویم «بی‌خیال بابا». چون واقعاً بی‌خیال نیستم.

و ظاهراً همین کافی است که در پرونده‌ام بنویسند: «مظنون به سخت‌گیری.»

حالا اعتراف مهم: بله، سخت‌گیر هستم. اما صبر کنید، هنوز قضاوت نکنید. داستان پیچ دارد. قربانش برم، زندگی چند بار مرا گوشه‌ی رینگ برده و گفته: «خب پهلوون، این باورو نگه می‌داری یا می‌شکنیش؟» و من بعضی وقت‌ها مجبور شده‌ام چیزهایی را خرد کنم؛ نه از روی قهر، از روی رشد. فهمیده‌ام بعضی باورها بیشتر شبیه قفل‌اند تا ستون. اگر بازشان نکنی، همان‌جا می‌مانی و گرد می‌گیری.

اما از آن طرف هم سؤال اصلی این است: در این دنیا اصلاً ما چه چیزی از خودمان داریم؟ پول؟ آنکه یک روز هست، سی و یک روز نیست. جسم؟ خداوند ۱۲۴ هزار پیامبر بر ما نازل کرد تا به ما یادآوری کند که این یک مشت گل هم مال ما نیست. شاید تنها چیزی که واقعاً از ما می‌ماند، همان باورهایمان باشد، آنچه که قلبا دوستش داریم و به دنبالش هستیم.

راستش گاهی حس می‌کنم یک سوءتفاهم بزرگ در جریان است. تا می‌گویی «من روی این یکی خواسته‌ام می‌ایستم»، فوری ترجمه می‌شود به «لجباز شدی!» در حالی که فرق است بین چسبیدن از ترس و ایستادن از فهم. من از تغییر فرار نمی‌کنم؛ بارها تغییر کرده‌ام. اما اگر قرار باشد هر بار برای پذیرفته شدن، یک تکه از ریشه‌ام را قیچی کنم، تهش می‌مانم با یک گلدان خالی و یک برچسب شیک «منعطف».

و این‌جاست که تعلیق ماجرا شروع می‌شود.

سؤال این نیست که تغییر خوب است یا بد. سؤال این است: اگر وسط جمع دوستان، چیزی را رها کنم، آیا هنوز «من» باقی می‌ماند که ارزش پذیرفته شدن داشته باشد؟ یا قرار است در مسیر تأیید گرفتن، آرام‌آرام خودم را جا بگذارم و آخرش با لبخند بگویم «خب، مهم این است که جمع راضی است»؟

گاهی فکر می‌کنم شاید مسئله فقط همین باشد: دلم می‌خواهد جایی بایستم که اگر تغییری می‌کنم، از روی انتخاب باشد نه از ترس تنها ماندن.

و اگر قرار باشد برای پذیرفته شدن، ریشه‌هایم را هم تحویل دهم، شاید بهتر باشد همان سخت‌گیر محترم بمانم و زندگی‌ام را بردارم و بروم. حداقل آن‌جا می‌دانم چه کسی هستم.

0
13 لایک0 بازنشر0 نقل‌قول

پاسخ‌ها (3)

خوش نوازیدی!

0

یاد متنی افتادم که چند وقت پیش خونده بودم و خیلی باهاش همذات پنداری کردم :

آنقدر در برابر نشدن های مکرر خواسته های قلبش را تغییر داده بود ؛ که دیگر نمی دانست در کجا آرام می گیرد

0