
مختصری از سفرنامه کریک
از دانشگاه و دریاچه رد شدیم و گفتیم یک دور هم توی شهر بزنیم اما مقصدِ هدفمان که مشخصاً روستای کریک بود را فراموش نکردیم.
شهرِ جالبی بود. تعداد ماشینهای مدلبالا خیلی کم دیده میشد؛ اکثرا پراید، ۴۰۵ و پارس. به سختی میشد در آنمیان چشمتان به دنا پلاس هم بخورد. اگر هم گاهی ماشینِ مدلبالایی میدیدی، احتمالاً پلاکِ شیراز یا شهر دیگری بود که خود با زبانی گویا و تصویری مشخص، واژه «فقر» را منتقل میکرد.
شهرِ کهنهای به نظر میرسید انگار که اصلا شهرداری به آن رسیدگی نمیکرد؛ تابلوهای زنگزنده، سنگِ جدولهای رنگپریده و قصعلیهذا. با این تفاسیر اما فضاهای سبز و پارکهای شهر در میان راه، حس خوبی منتقل میکردند. نکته دیگری که توجه را به خود جلب میکرد، ایستگاهها و مواکب متعدد برای تجمعات مردمیِ شبانه و همینطور محرم بود که واقعاً این حجمش هرکسی را متعجب میکرد. این موارد نشان از مردمی معتقد و مذهبی دارد. اگر بخواهم در سه کلمه «یاسوج» را خلاصه کنم، میتوانم بگویم: «سبز، معتقد و فقیر». در کل حس بدی از این شهر نگرفتم.
کماکان با استفاده از نقشهی من، هدف خود را سفت چسبیده، و پیگیر و مستمر حرکتمان را بهسمتِ روستای زیبای کریک ادامه دادیم...
