سایهات را نمیبینی چون پشت سرت ایستاده است. اما هر بار که از کسی متنفر میشوی، نوری میافتد روی صورت خودت.
این جمله، چرخشی شاعرانه در داستان است. انگار میخواهی بگویی برخلاف قاعدهای که گفتم (سایه پشت سر است)، تو در یک لحظه استثنایی موفق به دیدن سایه ات شدهای. پشت کردن به آفتاب یعنی روی گرداندن از نور روشن و روشنگری—شاید نماد فرار از واقعیت یا خودآگاهی. اما همین فرار باعث شد سایه را ببینی، انگار که ناخودآگاه در تاریکی خود را آشکار کند. سوال اینجاست: آیا این «دیدن» واقعاً آگاهی بود، یا فقط یک سراب دیگر در مسیر فرارت؟

