angle
زاویه

@angle

۵ روز پیش

امروز وقتی پشت میزم نشسته بودم عروس هلندیم(گندم) اومد زیر میز روی زانوم واسه خودش مشغول تحلیل و بررسی زائده‌های چوب با نوکش بود.
بعد از حدود 5 دقیقه که بخاطر تمرکزم روی کار، حضورش رو یادم رفت،
پام خارید و دستم رو بردم که سر زانوم بخارونم؛
این چند ثانیه و همه فکرهایی که بعدش توی ذهنم عبور کرد رو می‌خوام براتون بنویسم:

دستم خورد توی صورتش و شوکه شد جیغ کشید و به دستم حمله کرد
صداهای مخصوص موقع عصبانیتش رو در آورد.
یه صدایی شبیه خروج ناگهانی هوا از بینی‌هاش.

گندم اون جا و دست من رو نا امن دید و اومد روی شونم و اونجا آروم گرفت.
اگر پرنده داشته باشید می‌دونید که وقتی این اتفاق می‌افته اون دست شما رو دشمن تصور می‌کنه و اگر همون‌وقت دوباره ببرید سمتش بهش حمله می‌کنه.

اما نکته اینه که عروس توی اون چند ثانیه از دست "من"

به شونه "من" پناه آورد.
غافل از اینکه دوست و دشمنش همزمان من بودم.

چرا؟ چون گنجایش ذهنیش نمی‌تونه بزرگی من رو درک کنه و دست و شونه‌ من رو دو موجود مستقل می‌بینه.
حالا دارم به این فکر می‌کنم من کجا دوست و دشمنم رو تفکیک کردم در حالی که نباید؟
من کجا از پای دشمنم به دستش پناه بردم؟
من کجا بزرگی یک "هویت" رو نشناختم و اجزاش رو مستقل فرض کردم
هویتی که شاید یک شخص باشه یک برند باشه یک حکومت باشه یا حتی خدا


45
6 لایک0 بازنشر0 نقل‌قول