در ستایش بی‌تدبیری

یه دوستی دارم که اول دست‌به‌کار می‌شه و تازه بعدش جوانب‌سنجی می‌کنه و پیامدهای کارش رو بررسی می‌کنه. اصلا در مرامش نیست که اندیشه کند پایان را. دقیقاً برعکس من! نکته‌اش این‌جاست که توی زندگی‌ش از من راضی‌تر و سرحال‌تره. وقتی که بیش‌تر فکر می‌کنم، می‌بینم مهم‌ترین دلیلش دقیقاً همین تفاوت شخصیتی‌مونه: بی‌خیالی!

می‌دونید چرا؟

وقتی قبل انجام کاری جوانب‌سنجی می‌کنین و تمام حالت‌های ناگوار رو در نظر می‌گیرین تا از وقوع‌شون پیش‌گیری کنین، در به‌ترین‌حالت از حادثه جلوگیری می‌کنین. اما شما به‌خاطر تخیل درباب اتفاق‌های بد و پیش‌گیری از اون‌ها متحمّل اضطراب می‌شین. تصور کنین قبل سفر با هواپیما شما رو بنشونن پای تماشای ده‌تا فیلم پیش‌بینی‌کننده از ساعات پیش روی شما؛ هر کدوم از این فیلم‌ها با یک سناریوی متفاوت از اتفاق‌های تلخی که احتمال داره رخ بده ساخته شدند؛ سقوط، آتش‌گرفتگی، هواپیماربایی، تأخیر و...

حدس می‌زنین چه حجم استرسی به‌تون وارد می‌شه؟ یعنی زمانی که من سوگ‌وار ده‌ها حادثهٔ رخ‌نداده‌ام، دوستم سوت‌زنان و سرخوشان سوار هواپیما می‌شه. داخل پرانتز این رو هم بگم که عوامل بسیار بسیار زیادی هستند که می‌تونن باعث بدبیاری بشن. طبیعیه که نمی‌تونیم برای خنثی‌کردن همه‌شون برنامه‌ریزی کنیم.

ممکنه بگین خب بعدش که اتفاق بدی افتاد، ضربه‌ش رو می‌خوره و رنج می‌بره. اما جالب این‌جاست که ضربه می‌خوره اما به اندازهٔ من حرص نمی‌خوره. یک آخِ کم‌جونی می‌گه و دوباره روی پاش وامی‌سته. کأنه هیچ اتفاقی نیفتاده.

دلیلش اینه که چون از قبل مغزش حساس نبوده به اتفاق‌های بد، ذهن‌ش نسبت به شرایط پیش‌آمده هم حساس نیست. یعنی شکست رو با جزئیات و هیبت ترسناکش حس نمی‌کنه. مثل کسی که دستاش کرختن و داغی آتیش رو متوجه نمی‌شه. یا فرض کنین توی یک چهارراه پرسروصدا قرار گرفتین و می‌خواین راهِ کم‌صداتر رو تشخیص بدین. برای این که درست بفهمین کدوم مسیر آروم‌تره، پنبه‌هایی که توی گوش‌تون گذاشته بودین رو خارج می‌کنین. این کار باعث می‌شه که به‌درستی مسیر خلوت‌تر رو پیدا کنین اما زمانی که ازون مسیر می‌رین، چون گوش‌تون پنبه نداره، حتای نویزهای ساکت‌ترین مسیر، اذیت‌کننده می‌شن. برعکس، اون آدمِ سرخوشِ بی‌دقت که از اول تا آخر مسیر پنبه توی گوشش بوده، رنج زیادی نمی‌کشه.

نکتهٔ دیگه اینه که اون تیپ آدم، جز دردِ اصلی، چیز دیگه‌ای حس نمی‌کنه و با مستی ادامه می‌ده. ازون‌جایی که ذهنش با تخیل‌ورزی در باب مشکلات پرورده نشده، بعدش هم برای خودش مرثیه‌سرایی نمی‌کنه. نمیاد همهٔ خسارت‌هایی که دیده رو پسِ پردهٔ ذهنش مجدد اکران کنه. مشکل رو بزرگ نمی‌کنه. این جملهٔ حکیمانه سنکا رو یادمون نره که «ما بیش‌تر از ذهنیت‌مون رنج می‌بریم تا واقعیت.» در واقع دوراندیشی و جوانب‌سنجی، درسته که ریسک رو پایین میاره اما حساسیتِ سنسورهای ما نسبت به ریسکِ رو بالا می‌بره.

من نمی‌دونم حد تعادل بین «دوراندیشی» و «بی‌خیالی» کجاست اما می‌دونم این حالتی که من هستم، بهینه نیست.

خلاصه و مخلص کلام این که رها کن رئیس :)

یا به قول حافظ:

گفت: «آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع،

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش»

0

درسته که وقتی توو کمالگرایی هستی نکات مثبت وجه مقابلو واضح‌تر می‌بینی و به‌طورکلی این کار قشنگیه که آدم بتونه خاکستری ببینه به‌جای سیاه یا سفید اما بنظرم نکته‌ی این بحث اینه‌که واقعا تعادلش خوبه، به همون نسبت که کمالگرایی بی‌عملی و انفعال میاره عملی که وجه مقابلش داره هم پر از آسیب و اذیته مخصوصا برای اطرافیان اون شخص چون خودش تا حدی آشناست با دسته‌گل‌هایی که معمولا به آب می‌ده ولی عوارضی که از ندونم‌کاری همچین آدمی یقه‌ی نزدیکانشو می‌گیره واقعا گاهی جبران‌ناپذیره.

0

همین نزدیکان مهمه. ولی برای همچین آدمایی نزدیکان هم مهم نیست چون بار اونا رو حس نمی‌کنه. این خصیصه که بار اونا رو آدم حس کنه و نخواد باعثش بشه خودش از ویژگی‌های دسته آدمای دوراندیشه

0
1 لایک0 بازنشر0 نقل‌قول

پاسخ‌ها (1)

دقیقا

یجور مسئولیت‌پذیریه

0